|
مرگ زندگی در مرگ است
| ||
|
کتاب «در آغوش نور» رو میتونید از این لینک دانلود کنید. این پست بعد از مدتی حذف میشه چون تو پست اصلی لینک قرار گرفته. دكتر ملوین مورس: طبقه بندی: مرگ، کتاب، متن زیر دستکاری شده ی این متنه. چوبه ی دار برپا می کنند، بیرون سلولم. 25 دقیقه ی دیگر، زنده نخواهم بود. 24 دقیقه وقت دارم. آخرین غذای من کمی نان و آب است ولی از گلویم پایین نمیرود. 23 دقیقه وقت دارم. هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم. 22 دقیقه وقت دارم. به فرماندار نامه ای نوشتم، لعنت خدا به همه ی آن ها. آه...21 دقیقه مانده. میخواهم با رئیس زندان صحبت کنم، رفته است نهار بخورد. 20 دقیقه دیگر وقت دارم. کلانتر می گوید،(پسر،می خواهم مردنت را ببینم) 19 دقیقه مانده. می خندم ... خنده ی من از گریه ی گرگ بدتر است. 18 دقیقه وقت دارم. وکیلم می گوید، متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام بدهم. 17 دقیقه مانده. 16 دقیقه وقت داری. رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد. پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد، در این 13 دقیقه ای که مانده. از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم است. 12 دقیقه ی دیگر وقت دارم. چوبه ی دار را آزمایش می کنند، پشتم می لرزد. 11 دقیقه وقت دارم. چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد. 10 دقیقه ی دیگر وقت دارم. منتظرم تا معجزه ای شود ... آزادم کنند. در این 9 دقیقه ای که مانده. اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه... خب، به جهنم. 8 دقیقه ی دیگر وقت دارم. حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم. 7 دقیقه ی دیگر وقت دارم. بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند. 6 دقیقه ی دیگر وقت دارم. حالا پاهایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ... 5 دقیقه ی دیگر مانده. کاری نمیشود کرد. بیخیال دنیا. 4 دقیقه ی دیگر مانده. حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم. 3 دقیقه ی دیگر مانده. صدای گنجشک ها را میشنوم. 2 دقیقه ی دیگر مانده. سکوت و آرامش محض، نه در بیرون، در درون. دیگر هیچ چیز مهم نیست. حتی 1 دقیقه ی باقی مانده.
.... از زندان تن و دنیا آزاد شدم. تا بینهایت وقت دارم. طبقه بندی: مرگ، بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم چو ممن آینه ممن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم غرضها تیره دارد دوستی را غرضها را چرا از دل نرانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مُردم، آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم (مولانا) طبقه بندی: تفکر، مرگ، یک وبلاگ خوب فارسی در مورد تجربه ی نزدیک مرگ: irannde.persianblog.ir بزرگترین سایت ثبت تجربیات نزدیک به مرگ با بیش از 2500 تجربه ی نزدیک به مرگ که هر روز هم به گزارشات اضافه میشه: www.nderf.org طبقه بندی: مرگ،
نیاز های زندگی تو را وادار میکند که به بیرون حرکت کنی، اگر بخواهی به درون بروی، موضوع اساسی مورد توجه تو باید «مرگ» باشد. فقط زمانی که از مرگ هوشیار شوی، میتوانی نیازی را خلق کنی که به درون نظر کنی، تفاوت انسان با حیوان آن است که انسان آگاه است به اینکه خواهد مرد ولی حیوان به این نکته آگاه نیست. از مرگ نترس، فقط آگاه باش که مرگ نزدیک و نزدیک تر می آید و تو باید برایش آماده باشی. برای بدست آوردن زندگی، ابتدا باید مرگ را بیاموزی و با مردن تن جسمانی، به زیستن در حیات الهی میرسی. لحظه ای که هوشیار شوی که تو خواهی مرد و بدانی که مرگ یقین است، تمامی ذهنت شروع میکند به نظر کردن در بعدی متفاوت. خانه، پول و ماشین فقط برای تو رفاه می آورند، از مرگت جلوگیری نمیکنند. در زندگی ممکن است فقیر یا ثروتمند باشی، ولی مرگ برابر کننده ای عظیم است. روی مرگ تعمق کن، ولی آن را از خودت دور ندان، مرگ میتواند همین لحظه بعد باشد. اگر مرگت را به تعویق بیندازی نمیتوانی رویش تعمق کنی، اگر بگویی سی سال دیگر برایت اتفاق می افتد، آنگاه دیگر به فکر کردن در موردش نیازی نداری، با خود میگویی زمان زیادی است و هنوز خیلی وقت دارم، این حقه ی ذهن توست. در زندگیت به خلق معانی جدید، بی معنی و مصنوعی نپرداز. انسان فقیر چیزهای زیادی برای بدست آوردن دارد و همین به زندگیش معانی مصنوعی میبخشد، اگر همه چیز داشته باشی، پول، رفاه، سلامتی، آنگاه زندگیت بی معنی خواهد بود، قبلا نیز بی معنی بود، اما معانی مصنوعی پول و ثروت و رفاه باعث شده بود تا فکر کنی زندگیت با معنیست. اگر برای کسب لذات بهشت، لذات جسمانی را کنار بگزاری، این ترک دنیا نیست. اگر میخواهی بدانی زندگیت معانی حقیقی دارد یا نه، ببین اگر همه چیز داشته باشی و در رفاه کامل باشی، آیا باز هم زندگیت معنایی دارد یا نه، اگر نداشت بدان معنای زندگیت مصنوعی بوده. در هر کاری که میکنی، در تلاش برای کسب هر چیزی که هستی به یاد بیاور که از خود بپرسی، اگر موفق شوم آنوقت این معنای واقعی زندگی من است یا معنایی است مصنوعی؟ از طریق زندگی بیاموز، زیرا درس دیگری وجود ندارد. اگر زندگیت نتواند چیزی به تو بیاموزد، هیچ کتابی قادر به آموختن چیزی به تو نیست. طبقه بندی: مرگ، اشو، روزی لرد ویشنو در غار عمیقی در كوه دورافتاده ای با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدری تحت تأثیر قرار گرفته بود كه خود را به پای ویشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسی به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ویشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترین كار برای تو این است كه بخواهی با عمل، تلافی چیزی را بكنی كه من آن را رایگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش میكنم استاد! اجازه دهید كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ویشنو موافقت كرد و گفت: "من یك لیوان آب سردِ گوارا میخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالی كه از كوه سرازیر میشد، با شادی آواز میخواند. پس از مدتی به خانه ی كوچكی كه در كنار دره ی زیبایی قرار داشت رسید. ضربه ای به در زد و گفت: "ممكن است یك پیاله آب سرد برای استادم بدهید؟ ما سانیاسهای آوارهای هستیم كه در روی این زمین خانه ای نداریم". دختری شگفتزده در حالی كه نگاه ستایش آمیزش را از او پنهان نمیكرد به آرامی به او پاسخ داد و زیرلب گفت: "آه... تو باید همان كسی باشی كه به آن مرد مقدس كه در بالای كوه های دوردست زندگی میكند، خدمت میكنی. آقای محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنید". او پاسخ داد: "این گستاخی مرا ببخشید ولی من عجله دارم و باید فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اینكه شما خانه ی مرا بركت دهید ناراحت نمیشود، زیرا او مرد مقدس بزرگی است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به كسانی كه شانس كمتری دارند، كمك كنید". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه ی محقر مرا متبرك كنید. این باعث افتخار من است كه میتوانم از طریق شما به خدا خدمت كنم". داستان بدین ترتیب ادامه یافت. او به نرمی پذیرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسید و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نیز بركت دهد. از آنجایی كه بسیار دیر شده بود و تا كوه نیز فاصله زیادی بود و در تاریكی شب ممكن بود كه آب به زمین بریزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوی كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او میتوانست فقط همین یك بار به آن دختر در دوشیدن شیر كمك كند بسیار خوب میشد، زیرا از نظر لرد كریشنا گاو حیوان مقدسی است و نباید در رنج و عذاب باشد. روزها تبدیل به هفته ها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با یكدیگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زیادی شدند. او بر روی زمین خوب كار میكرد و در نتیجه محصول فراوانی نیز به دست می آورد. او زمین بیشتری خرید و به زودی آنها را به زیر كشت برد. همسایگانش برای مشورت و دریافت كمك، به نزد او می آمدند و او به طور رایگان به آنها كمك میكرد. خانواده ثروتمندی شدند و با كوشش او معابدی ساخته شد. مدارس و بیمارستانها جایگزین جنگل شدند. و آن دره جواهری بر روی زمین شد. نظم و هماهنگی بر زمینهای بایر و غیرقابل كشت حكمفرما شد. وقتی خبر صلح و آرامش و ثروتی كه در آن سرزمین وجود داشت به گوش مردم رسید، جمعیت زیادی به آنجا روی آوردند. در آنجا خبری از فقر و بیماری نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستایش خدا آواز میخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اینكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود. روزی به هنگام پیری، همانطور كه روی تپه كوچكی در مقابل دره ایستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر میكرد. تا جایی كه چشم كار میكرد مزرعه هایی بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از این وضع احساس رضایت میكرد. ناگهان موج عظیمی از جزر و مد در برابر دیدگانش تمام دره را دربرگرفت و در یك لحظه همه چیز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسایگان، همه از میان رفتند. او گیج و حیران به مردم كه در برابر دیدگانش از بین میرفتند خیره شده بود. و سپس او ویشنو را دید كه در سطح آب ایستاده است و با لبخندی تلخ به او مینگرد و میگوید، "من هنوز منتظر آب هستم". (کتاب تائوئیزم 1(سخنرانی های اشو در باره ی سوترا های لائوتسو) - صفحه 52 تا 55)
(42/الزمر): خدا نفسها را هنگامی که پایان زندگیشان فرا میرسد، میمیراند، و همچنین هنگام خوابیدن. بنابراین، او بعضی را در خلال خوابشان پس میگیرد، در حالی که دیگران اجازه دارند تا مدتی که برای آنها تعیین شده است به زندگی خود ادامه دهند. این باید درسی باشد برای مردمی که تفکر میکنند.
طبقه بندی: اشو، تفکر، مرگ، شخصی در یک فروم نوشته بود بهشت کجاست؟ هر کس نظری داده بود. یکی نوشت بهشت آنجاست که عشق باشد. حدود بیست نفر اومدن و حرفشو تایید کردن. ولی عشقی که تو بهشت هست: باربارا اسپرینگر(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): متوجه یک وجود ملکوتی و درخشان شدم. اون موجود من رو در بر گرفت ومن عشقی پر قدرت رو تجربه کردم. این عظیم ترین عشق عالم بود. عشقی از اون عظیم تر رو نمیتونم تصور کنم. این عشق مطلق ، واقعی و با شکوه بود. دکتر دایانا موریسی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من فقط یک بار به داخل تونل نرفتم بلکه چندین و چند بار به داخل تونل رفتم و برگشتم و یک بار که داشتم به داخل تونل میرفتم کاملا حس کردم که کسی اونجا منتظر منه. طبقه بندی: مرگ، تفکر، سوال: بعضی از تجربه کنندگان مرگ تقریبی میگن در تونل به طرف بالا میرفتن و بعضی میگن به طرف پایین و بعضی میگن به طرف جلو حرکت میکردن. چرا همه به یک طرف نمیرفتن؟ و آیا جایی که میرفتن با مال بقیه فرق داشته؟ جواب: بالا ، پایین و جلو جهت های نسبیه. مثل چپ و راست. ما که اینجای کره ی زمین ایستادیم به بالا سرمون میگیم بالا و کسایی که اون طرف زمین هستن به همین جهت میگن پایین. شاید همشون به یک طرف رفتن. سوال: روح رو چه شکلی دیدن؟ جواب: بعضی شکل روح رو شکل جسمشون دیدن فقط شفاف بوده و اون طرفش پیدا بوده. بعضی شبیه بخار دیدن. بعضی شبیه تقریبا بادکنک دیدن که دارای یه چیزی شبیه دست هم بوده. بعضی هم هیچی از روحشون ندیدن میگن: بدون شکل، بدون رنگ، بدون جهت، بدون جنس. سوالی که اینجا پیش میاد اینه که چه فرقی بین این شکل ها هست؟ چرا متفاوت دیده میشن؟ فکر میکنم اینها کالبد هاییه برای روح. اشو میگه ما هفت کالبد داریم:
این که این شکل ها رو به این کالبد ها ربط دادم فقط نظر منه. در مورد کالبد هایی که نوشتم میتونید در کتاب تانترا 2 بخش 4 بخونید. میتونید از سایت زیر این کتاب رو دانلود کنید: طبقه بندی: مرگ، |
||