تبلیغات
مرگ

هیچ نمیدانیم!

من خردمندترین مردمانم زیرا یک چیز می دانم و آن این است که هیچ چیز نمی دانم.

( سقراط )


 بعد از این همه تحصیل و مطالعه فهمیده ام که هیچ نمی دانم.

( ابن سینا )


هرچه بیشتر فکر می کنیم ، بهتر می فهمیم که هیچ نمی دانیم.

( ولتر )


میدانم که هیچ نمی دانم.

( كارل پوپر)


.

.

.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: تفکر،     | نظرات()

رابطه ی ذهن و واقعیت

آنچه واقعیت مینامیم، ساخته ی ذهن است.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: تفکر،     | نظرات()

شنا کردن در گرداب

وقتی نمیدونی وسط گرداب چیه چرا ازش فرار میکنی؟!

تو گرداب نباید شنا کرد!

گرداب جهت شنا کردن رو عوض میکنه!

فقط اگر همراه گرداب بشی ازش لذت میبری!

تنها راه خروج از گرداب وسطشه!

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مرداد 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: تفکر،     | نظرات()

منطق و تعصب!

منطق دار: با تفکر میبینه.

بی منطق: با چشمش فکر میکنه.

متعصب: نه میبینه، نه فکر میکنه. فقط عقاید پیشینش رو مرتب میکنه.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 تیر 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: تفکر،     | نظرات()

اشتباه در سکوت

در سکوت اشتباه نیست. (سقراط)

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 تیر 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: سکوت،     | نظرات()

دشمنی که از مرگ نمیترسه

اگر از مرگ میترسی، باید از دشمنی که از مرگ نمیترسه هم بترسی!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 تیر 1388    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: مرگ، تفکر،     | نظرات()

فعالیت مغز

اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.

مسائلی که بدلیل سطح فعلی تفکر ما بوجود می‌آیند، نمی‌توانند با همان سطح تفکر حل گردند.

آلبرت اینشتین

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند 1387    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: تفکر،     | نظرات()

اینشتین

روی پل یا زیر پل

وقتی اینشتین با یكی از استادان همكارش روی پلی قرار ملاقات گذاشت، همكارش گفت: ولی این دور از شان شما است كه روی پل منتظر من باشید و باعث شرمندگی من خواهد شد. اینشتین پاسخ داد: چه فرق می‌كند، كاری كه من می‌كنم یعنی فكر كردن، در همه جا می توان انجام داد، چه روی پل، چه زیر پل، چه پشت میز!

استفاده‌ی نا‌به‌جا

به هنگام سفر اینشتین به ژاپن، یك ریكشاو( وسیله‌ی نقلیه‌ای به دو چرخ كه انسانی آن را می‌كشد) در اختیار او قرار دادند تا در خیابان‌های باریك و كوره‌راه‌های ناهموار از آن استفاده كند. نپذیرفت و گفت: من هیچگاه از انسان دیگری به جای حیوان استفاده نمی ‌كنم و اجازه نمی‌دهم او من را حمل كند!

حفظ نمی‌كنم

اینشتین از كودكی از حفظ كردن درس‌ها و انجام دادن تكلیف‌های دبستانی متنفر بود و بیش‌تر به مطالعه‌ی آزاد علاقه‌ داشت. در امریكا هنگام ملاقات با ادیسون از او سرعت صوت را پرسیدند. فریاد زد جه می‌دانم؟ این چیزها را به آسانی می‌توان در هر كتاب درسی پیدا كرد. چه لزومی دارد آن‌ها را به حافظه تحمیل كنم!

ستایش بدون تفكر

یك‌بار وقتی مورد توجه شدید و كف زدن پیوسته‌ی امریكایی‌ها قرار گرفت، به خبرنگاران گفت: نباید گول این چیزها را خورد. مردم امریكا به طور معمول بدون تفكر تحسین می‌كنند. و در جای دیگر گفته بود: چه‌قدر جای تاسف است كه همه درباره من سخن می‌گویند بدون آن كه حرف‌های من را بفهمند. من به طور معمول از سوی كسانی ستایش می‌شوم كه زحمت فهمیدن حرف‌های من را به خود نمی‌دهند. یا آنان دیوانه هستند یا من!

همیشه وقت دارم

اینشتین بر خلاف بیش‌تر استادان همكارش كه با ژست می‌گفتند" وقت ندارم"، همیشه با افتخار می‌گفت: من همیشه وقت دارم، زیرا كاری كه من انجام می‌دهم، یعنی فكر كردن، در همه جا امكان پذیر است. در خیابان، در ایستگاه اتوبوس، سر قرار، در كلاس درس و ...!

مغز هیجده ساله

از اینشتین پرسیدند: آیا فرض این كه ساعت در حال حركت، كند شود یا میله‌ی در حال حركت، طولش كاهش یابد، عجیب و دور از ذهن سلیم نیست؟ در پاسخ گفت: از كجا معلوم كه فرض تغییرناپذیر بودن آن‌ها عجیب نباشد؟ عقل سلیم چیزی نیست جز باورهایی كه تا پیش از هیجده سالگی در مغزها جای می‌گیرد!

عقل نسبی و حقیقت مطلق

اینشتین می‌گفت: عقل بشری هم مانند فضا نسبی است. از این رو، باید نسبی اندیشید و احكام مطلق صادر نكرد. كشیشی از او پرسید: آیا شما كه همه چیز را نسبی می‌دانید، به حقیقت مطلق هم اعتقاد دارید؟ در پاسخ گفت: من هم به حقیقت مطلق اعتقاد دارم، اما روش من برای رسیدن به حقیقت تفاوت دارد. من برای رسیدن به حقیقت مطلق، همه چیز را نسبی تلقی می‌كنم!

درشكه‌ی اینشتین

شبی دیر وقت كه می‌خواست از مهمانی به منزل بازگردد، میزبان گفت: اجازه بدهید برایتان درشكه صدا كنم. دیر شده و راه شما دور است. اینشتین گفت: هیچ درشكه‌ای بهتر از این دو پای خودم نیست! شب خوبی است و قدم زدن به من فرصا می‌دهد اندكی فكر كنم. شب شما بخیر!

چارلی چاپلین

در دیداری كه بین اینشتین و چارلی چاپلین صورت گرفت، اینشتین به چارلی چاپلین گفت: كار شما خیلی مهم است، زیرا مردم جهان از هر كشور و قومی كه باشند حركت‌های شما را می‌فهمند و تحسینتان می‌كنند. چارلی در پاسخ گفت: ولی به نظر من كار شما خیلی مهم‌تر است، زیرا مردم جهان از هر كشور و قومی بدون آن كه حرف‌های شما را بفهمند تحسینتان می‌كند!

بابای کند ذهنی

انیشتین در نوجوانی، علاقه چندانی به تحصیل نداشت. پدرش از خواندن گزارش هایی كه آموزگاران درباره پسرش می فرستادند، رنج می برد. گزارش ها حاكی از آن بودند كه آلبرت شاگردی كند ذهن، غیرمعاشرتی و گوشه گیر است. در مدرسه او را «بابای كند ذهنی» لقب داده بودند!

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اسفند 1387    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: نبوغ،     | نظرات()

چند بیت در باره ی مرگ

«آزمودم، مرگ من در زندگی است// چون رهم زین زندگی، پایندگی است» مولوی

«ای خنک آن را كه پیش از مرگ مرد// یعنی او از اصل این زر بوی برد// مرگ تبدیلی که در نوری روی// نه چنان مرگی که در گوری روی» مولوی

«بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی» سنایی

«چون زیستن تومرگ تو خواهد بود// نامرده بمیر تا بمانی زنده» عطار نیشابوری

«خواب را گفته‌ای برادر مرگ// چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ» اوحدی مراغه‌ای

«سخن‌گو سخن سخت پاكیزه راند// که مرگ به انبوه را جشن خواند» نظامی

«لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست// چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست» عارف قزوینی

«همان به که نصیحت یاد گیریم// که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم» نظامی

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اسفند 1387    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: مرگ،     | نظرات()

خفه شدن

«با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوارتر است.» فریدریش نیچه

«آن چه راجع به آثار زندگی باخ برای گفتن دارم: شنیدن، نواختن، عشق‌ورزیدن، محترم داشتن و خفه شدن است.» آلبرت اینشتین

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اسفند 1387    | توسط: مرگ    | طبقه بندی: سکوت،     | نظرات()